فریاد!!
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
.................................
این بار برای چشمان مهربان تو می نویسم که حکایت بی انتهای عشق هستی ، ای آینه معرفت و
بزرگی افسوس که واژه ها برای بیان خوبی هایت حقیرند !!
...............................
دلتنگم ، دلتنگ او !! و تشنه ام ، تشنه نور !!
دلتنگ تو این تنها صدا در خلوت خاموش من و تو این پناه لحظه های سرد من و تو این معنای
واژه های خون در رگ من !
دلتنگیِ من زمانی به تبسم چهره ی شادمانه ی گل های بهاری تبدیل می شود که زلال عطر او
در فضای کوچه های قلبم پر شود !
من آن زمان به موسیقی عشق و به صدای غربت باران گوش می دهم که آرامش حضورش
در لحظه لحظه های دلتنگیم اوج گیرد!
من آن زمان به آرامش دریا و سپیده ی صبح می رسم که به سرچشمه ی نــور رسیده باشم !
هر بار با تپش ثانیه ها یاد تو در ذهنم تداعی می شود ، فریاد در گلویم می شکند ...
فریادی بی صدا تر از یک تار شکسته !!
و چه فریاد خاموشی!!!
حضور سبز تو به زندگیم نور می بخشد و صدای سخن تو فریاد را در حنجره ام حبس می کند !!
و باز چه فریاد خاموشی !!!
آری ! این فریاد خاموش من است که می گوید :
در تنهاترین ثانیه های زیستنم تنهایم نگذار...
تو ای خـــــــدای مهربــانم!!
..................................
سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید ، شبیه آنچه در بهار بوئیدم
پس به نام زندگی
.... هـــــــرگــز نگو هـــــــرگــز ....






